باویل دهکده عالم خیز

معرفی باویل

باویل دهکده عالم خیز | اردیبهشت ۱۳۸۹

رضا پرویزی باویل علیایی
باویل دهکده عالم خیز معرفی باویل

شعله های بیکران

  

خورشید کربلا

اشک در مقابل چشمان باد حلقه بسته است آب جاریست، نفسی می بارد و در صبحی مثل فردا ، دشت تشنه خون است ودیگرخورشید از سمت افق نمی تابد و خورشید طفل به دست بر سر نیزه ها بر جهان می تابد نوری به دستش می چرخد ، نفسش می بارد و آیینه ی زمخت مردم دین فروش همه و همه منجمد تلخ  راه درازی می شود.

زمان منجمد، آب خشک ، زمین گرم ودر این کشاکش نیستی و هستی ناله یتیمی و غریبی  فرزندان بنی هاشم در این دشت پر خون از سمت خدا می آید، حسین می آید ولی نه با دو پایی از جنس جان، بلکه با پاهای خیال و دلی پر خون و اشکی در چشم و آهی در دل و در این کشاکش پی در پی کس چه می داند ناله ی اشک فرزندان بنی هاشم در سیتره طلایی تاریخ چه خواهند کرد.

 حسین طفل به دست، خون به دل،و سوار بر مرکب عشق ، لب و سجاده به دست ، تشنه ی جام و معرفت عشق خدا می آید و اینجاست که دشت به وسعت جهان گیتی منبسط ، و روح و اندیشه انسانی قبضه دراراده انتخاب و در مسیر جهاد و امر به معروف و نهی از منکر منقبض می شود.

دیگر دراین دشت  به حرمت خون حسین دعا مستجاب می شود و دل زینب به حکم شعله نور الهی استوار و تابان، و فردا صدای زینب است که به گوش جهان تاریخ عاشورا را ثبت خواهد کرد او می داند حسین تشنه ی آب نیست حسین تشنه ی تخت و مقام و جاه نیست، حسین خودش نور است باده اش نور است ساقی اش الله ، او دانش آموخته ی مکتب زهرا ست او موسس دانشگاه عاشوراست او شکننده ی شمشیر و جور ستمگران،مفسدان و فاسقان روزگار با رنگی رنگین تر از خون و سرخی سرخ تر از خون آدمیست .

زینب بلند  می خواند، با حسین لبیک ،بی حسین ننگ است، شب و نور رنج است، صبح ما فردا است عشق ما مولاست، زمان نزدیک است خورشید جوشان زاده  نور در راه،

 نور می آید

حسین می آید

حسین یعنی آفتاب

 کربلا یعنی مهتاب

 شب و مهتاب در راه

و اما قصه ی صبح خیلی نزدیک است مرثیه حسین به لب زینب چنین بر این دشت پر خون سایه افکند که با عشقی که در این نزدیکیست  فریاد عشق حسینی او را فرمانده فردایی می کند که تخت پر نگار شام را می لرزاند نفسش بران است، خلعتش بر تن.

 صدای اعلی علی می آید

 شیر زن آل علی با خون حسین می آید

 و بر نام حسین می بالد روشنی مکتب آل علی، حسین با آب، زمزمه با نور، و نوری در روز، نفسی در راه و خورشید فرزندان آل علی خورشید به دست می آید  زینب می آید ......................

آری  قصه سرخ شهادت  نزدیک بود و حلول مهتاب از میان پیشانی آفتاب ندای غمگینی بود که در دشت کربلا به سان خوشه سبز که به زور از بوته جدا شود نمایان می گشت صدای شیون بچه ها از یک طرف،ناله غمگین مادران از طرف دیگر و خنده مضحک یزیدیان بر سیطره سرخ دشت خون سایه افکنده بود، اصلا در هیاهوی سخت امام کشی ،مولا کشی، کوفیان تبحر کافی داشتند ورفتار های سطحی، نظرات پراکنده و طبیعت وحشی کوفیان لبیک یاران را بر حسین سخت کرده بود توجیه بی دینی حسین و طرح تمنای تاج و تخت حسین و فلسفه ترس از دست دادن  تاج وتخت، حرص امویان را بر ریختن خون حسین برانگیخته بود  جنگ روز عاشورا تمام شد سر حسین را بر سر نیزه زدند و خورشید فروزان ولایت را با تبلیغات شوم  سیاسی روز، بی بعد و بی دین و خطرناک جلوه دادند ولی با این نسل کشی به خواست پروردگار سایه ولایت حسین خاموش نشد  ناله  دلکش زینب در آسمان الوهیت پیچید و درصفحه زمخت تقویم روزگار بی قرار، جنجالی دوباره در سیستم منزوی و سست بی امیه ایجاد کرد صدای ناله زینب تریبون آزاد فریاد خونخواهی و شعار آزاده گی در سرتاسر جهان شد زینب کنترل بخش انتقال مستند عاشورا را  سینه به سینه به عمق دل شیعیان ،در دست گرفت  مرثیه سرائی و گریه بر پادشه عشق و فرمانده شهید عصمت و طهارت  از لحاظ بعد معنوی و حس ندامت از گذشته متبلور گشت  حرکت حسین مکتب شد ومکتب حسین چراغ راه هدایت ، و نورش در عمق تاریک جهل و نادانی آدمیت نفوذ کرد زینب قهرمان ماجرای کربلا گشت و ترویج تفکر آزاده گی و مظلومیت حسین و وفاداری از عمده محسنات  آن بانوی بزرگوار گشت زینب چنان لرزه بر  تاج و تخت یزید انداخت که بعد از چندین  قرن یزیدیان زمان در عصر کنونی هم با مرثیه حسینی تنی سست و در دلشان ترس از خون خواهی شیعیان غوغایی ترسناک به پا می شود و این یعنی قهرمانی مکتب حق، این یعنی حقیقت تا زمانی که تاریخ زنده است جان دارد وآزاده گی شعار انسانهای های فرشته صفت و الهیست این یعنی بعد از چندین قرن روشنی تاریخ و سرخی قطره های سرخ شهادت  از آن حسین و یارانش است و روشنی دل شیعیان و صدای مظلو میت حسین،

فردابه یقین چنین خواهد شد منتقم واقعی خون حسین(ع) و یارانش، انتقام سختی از وراث یزدیان خواهد گرفت وعاقبت زمین و حکومت الهی از آن صالحان و اولیا  خدا خواهد شد.

ستار حجاری باویل علیایی  

 


شعله های بیکران

تکانهای وحشی شبهای بی قراری مرگ را در پس  سلول هایم درج می کند و در جاده های ناشناس تنهایی فانوسم  شبم خاموش می شود و غرور پنهان همیشگی ام مرحم دل تنگی هایم در این شب نفس گیر بارانی می شود و به تاراج و حراج خوشبختی که دیروز از دستم رفت نگاهم پر از صدایم و صدایم پر از غصه هایم می شود. 

در سردی حسرت سرخم محصور می شوم آسمان، زمین، جنبندگان،  نباتات و هر آنچه که در چشم و گوشم مجال حضور دارند قاتل جان و روحم می شوند غنیمت یک عمر بچه گی نازو تنعم کودکی همه در زیر نبض نگاهم تکان می خورد و از کنار قلب شکسته ام شعله تابناک عشق به خاموشی خیالم می تابد در این هیاهوی سخت، تازه می فهمم  حس غریبی در میان چشمانم دزدی می کند فرصت جبرانی ندارم فکر می کنم در دنیای تاریک و سیاهی دلم، هیچ شعله ای تابناک نیست می خواهم همسفر طلائی خورشید شوم ولی غمی بی انتها در سینه دارم و آهنگ غریب روزگار را با تارهای غمناک دلم می نوازم تمام هستی ام یک قلب تنهاست  آنرا به گلبرگ های ریز و پران نگاردلی  اسیر می کنم هزار یک شب عمرم را همه به پای چشم های بیمار و خمار دلی می ریزم از همین نقطه نغمه  سقوط را از لب نردبان معراج می شنوم جالب دو تا چشمی ست که چشمک می زند و ناقص عقلی که فکر      می کند و غافل روحی است که مغرور است و مهم دلی است که می تپد،  من از تو حمایت خواهم کرد من غرور را از تو پس خواهم گرفت و این تاوان اشتباهیست که به نشانه اعتراض در انتظار شنیدن صدای تپش حول هراس  انتظار به فراموشی سپرده ام و تقاضای عفو بخششی است که  ازدورترین نقطه مغزم به گوش می رسد و قلبم به امید آسمانی آبی و سلامی دوباره ویک خداحافظی قشنگ و نگاهی پاک از پشت پلکهای مرطوب می تپد ،بی حرمتی های که به قداستت تحمیل است ثمره تیرگی و حماقتیست که بر حکمتت جاری بود ، ماحصل عشقی زمینی  که در نظرم پاک بود شکوه ذهنی بود سرکش، تمام الفبای مرکب ریاضی و فرمول های منظوم ادبیات و قوانین منحصر به فرد  فلسفه شاه کلید معمای ذهنیم می شود  تا بگویم شب را دوست دارم چون کسی مزاحمم نیست  از روز بیزارم چون همه بیدارند وحتی با این حرص بدخیم که خود ، زنجیر جفا بر پاهایم کردم اکنون نفس می کشم هر چند سخت، ولی زنده ام، سردم، ولی یخ نیستم  تنهایم، ولی صفر مطللق نیستم ولی با این وجود به هم ریخته یک بار عشق را صدا می زنم تا مددی بکند باپاهای لنگانم به آسمان لبخندی می زنم با نیم نگاهی به آسمان با شوق پرواز به رقص باران نظاره می کنم در چهار فصل تکراری وجودم منتظر فصلی دوباره ام منتظر یک لحظه طلایی بازگشت، همین انتظار سلول هایم را تکان می دهد  حس عشقی دوباره اکسیژن به سلولهای مرده ام تزریق می کند تمام شب را به انتظار دیدن ستارها اشک می ریزم دیگر شرم نگاه در چشمان یار از وجودم می ریزد انگار آماده ام، در انتظار شنیدن  جوابی وجودم منفعل می شود  در لحظه ای زمین و زمان به من لبخند می زند گرمای عجیبی وجود سردم را گرم می کند و عاشقانه دستهایم را می گیرد عطر عجیبی سراسر وجود م را می گیرد یک حالتی بالاتر از زمان و مکان مرا متحول میکند

 لیاقت این همه لطف و محبت را نداشتم ولی حسرت و شوق شب های گرم در دلم مرا به یقین پرواز در ملکوت ، بودن، فکر کردن و با عشق زندگی کردن میل میدهد یک عمر اسیر دنیا بودن را با نگاهی گرم به گرمی عشقی ماندگار عوض کردم و لایق عبادت گشتم و تمام  بهانه های پوچ عاشقانه را با واقعیت های عارفانه تعویض  کردم صدای خیس باران را می شنیدم که از ناودان دلم به سمت چشمانم جاری بود ،می شنیدم که صدایی می آمد این  نوای باران نیست این آه دل بی تابیست که جاودانه گشته، ، صدای غرش  آسمان دلیست بارانی،که داد میزند بنده ای از ابتذال روحی رهایی یافته و توبه اش مقبول  گشته و در ملکوت اعلی  قدم می زند بنده ای که با نیم نگاهی به سمت غروب از مرگ روحی گریخته و جاودانه گشته و خوشبختی با رقص شعله هایش او را تا بیکران منور کرده است

ستار حجاری باویل علیایی


آوارهمن سالیانی است آوراه شهر توام
وامانده از نگاه پر مهر توام
شاید شود روزی تویی پیدا کنم
تا آن روز به تمام معنا آواره ام؟
در دفتر عشق نام تو رنگین شده است
یاد و وجود تو بر من سنگین شده است
باشد که یاد تو با من باشد
همچو دل عاشقان بر من سنگین باشد
بیا با من غمدیده یکی شو
این دل وامانده را همدمی شو
باشد که با یاد تو دل زنده شود
از تمام آرزوهای خود گسسته شود

آقای مجید حجاری - برادر بزرگوار مهندس ستار حجاری

.................

برای دیدن بقیه نوشته های این عزیز به لینک های زیر مراجعه نمایید

وبلاگ پر آفتاب

سایت شعر نو


موضوعات مرتبط: ادبستان

تاريخ : | | نویسنده : رضا پرویزی باویل علیایی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.